بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

ک مثل کپل

به نام خدا... شنیدیم که یه فیلمی که به درد بچه ها بخوره رو پرده سینماست... من و بابایی یه مرور کردیم ... یادمون اومد که اخرین سینمایی که رفتیم موقعی بود که شما توی دل مامان بودی! هفت ماه و اندی! فرصت رو غنیمت شمردیم و رفتیم به دیدن این فیلم... با اینکه اولین بارت بود که سینما رو میدیدی خیلی استقبال کردی... تقریبا تمام مدت فیلم رو صندلی نشستی و طبق روال پفیلا خوردی...یکی پس از دیگری یه لحظه دیدم که من و بابایی هم پا به پای شما دست میزنیم و شعر میخونیم و شادی میکنیم... انگار این فیلم مخاطبش گرون سنی ما بود!! به هر حال ازت ممنونم که هستی و بائث شادی مایی...   ممنونیم خانوم برومند ..........................
15 مهر 1393

روزهای تابستونی...

به ناه خدا... روزهای آخر تابستون گرم نودو سه داره میگذره... فعلا قدر روزای آخر تعطیلات و نمیدونی... چیزی به محصل شدنت نمونده...به سرعت برق و باد میرسن روزایی که آماده میشی بری مدرسه... خودت که مرتب تکرار میکنی که مهد نمیری... اصلا دوسش نداری.... ولی میری مدرسه... مشقاتو مینویسی... بعد میری یه دفتر میاری و شروع میکنی به نوشتن یه چیرایی که مثلا مشقن!!! من فدای اون دست خطت . .. بی صبرانه منتظر دیدنشم این روزا سفسطه میکنی به معنای واقعی کلمه... میگم: حواستو یه لحظه پرت کن تا پازلتو بچینم.... میگی:اگه حواسمو پرت کنم میره زیر مبلی یخچالی چیزی... بعد نمیتونم پیداش کنم... همش باید بگردیم... بذار الان ببینم پازلمو!!! میگم: هله ه...
22 شهريور 1393

آب تنی

روز بیست و چهارم مرداد یکی از اولین های  تو بود... اولین تفریح بدون مامانی... با بابا جون و بقیه... اولین استخر... وقتی داشتم با استرس لباسات و جمع میکردم فکر کردم که حتما نیمه راه پشیمون میشی... اما نشد... سه چهار ساعتی  طول کشید رفتن و اومدنتون... به محض ورود شروع کردی به تعریف: با چاشنی تخیل: مامانی تو استخر لاک پشت و تمساح بود... من اصلا نترسیدم... همه رو شکست دادم... منم با کمال احترام به تخیلاتت تعجب کردم و تشویقت کردم... ت و قهرمانی پسر!!! و اینکه کی اول پرید تو آب... بابا رو چطوری خیس کردی... خوراکی چی خوردی؟ بعد از هر جمله ای یه مکث میکردی و میگفتی مامانی دفعه بعد شما هم بیا بریم خیلی باحال...
2 شهريور 1393

آتلیه سه سال و دو ماهگی

آتلیه امسال خیلی فرق داشت.. با شوق و شور وصف نشدی تو خونه رو ترک کردیم... توی مسیر تاکید داشتی که با عینک آفتابیت عکس بگیری... موقع انتخاب دکورا... خودت پا به پای ما نظر دادی:  مامان این خیلی خوبه... برم بشینم تو چمدون؟  من مثل این آقا پسره میخندم!! تعویض لباس راحت... ارتباطت با عکاس ها عالیییی خوش گذشت بهمون ...  و سه سال و دو ماهگیت رو ثبت کردیم...  و من مات و مبهوت بالندگی توام... کی انقدر بال و پر گرفتی پسر؟؟ کی انقدر آقا شدی؟؟ توی اتاق انتخاب عکس حالم تماشایی بود !           ...................................................
25 مرداد 1393

مامان که شدم

به نام خدا... جایی متنی خوندم... نمیدونم این جملات قصار مال کیه!! اینم میدونم که ملکه نیستم و پسرم پرنسس نیست... اما میخوام تو د نیای قشنگ بردیا این نوشته هم جایی داشته باشه... مامان که شدم: به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد با عشقش مث یه پرنسس رفتار کنه تا جفتش بفهمه که پسرم تو دستای یه فرشته بزرگ شده!! روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه رو با تموم وجودش یاد بگیره.. بهش یاد میدم اونقدز عاشقونه به عشقش نگاه کنه که انگار قحطی آدمه براش کادوهای کوچک و با معنی میخرم تا کادو دادن به ادمایی که دوسشون داره بشه فرهنگش!! بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز میزنم که کلام پرمهر بشه ورد زبونش...
24 مرداد 1393

دو متر و اندی

دو متر و اندی زبان... برای یه پسر کوچولوی سه ساله زیاد نیست؟؟؟ از سر مزار اهل قبور داریم برمیگردیم... با حالتی اندوهناک میگی:  زن منم فوت کرده بود... بردمش بیمارستان... براش دعا کنید  میگی:   مامان جون... ما با هم دوستیم همیشه یادت باشه... سر سفره افطار نشستیم ... سرتو گذاشتی رو پاهات و بالا نمیاری... هی میگم بردیا پاشو... چی کار میکنی مامان؟؟؟   میگی: دارم دعا میخونم  وقتی میخوای غذا نخوری میگی: نمیدونی من روزه ام... هوا خاموش بشه میخورم.. سر افطار میگی: یعنی چی؟؟؟  شام باید بخوریم.... اینا صبحانه ست... آخه هندونه شامه؟؟ میگی: من مهد کودک دوست ندارم... میرم مدرسه... مشقامو م...
5 مرداد 1393